خرید بک لینک
آروم از پله های دفتر اومدم پایین ، از جیبم کلید در اوردم ، دستگیره کشیدم و در باز کردم . یه باد خنک و سرد ، رو صورتم نشست . درو رها کردم ، چند قدم رفتم جلو ، صدای بسته شدن در .... . هنذفری گذاشتم تو گوشم و موزیکو پلی کردم . یه شب چشمامو بستم خواب دیدم، داره بارون میاد از ابر مُرده یه روز چشمام وا کردم نبودی، دیدم سیل اومده دنیامو برده نمیدونم چقدر جلو رفتم فقط میدونستم این ساعت خیابون خلوت ترین ساعتو تجربه میکنه ... . یه لحظه وایسادم ، سرمو رو به آسمون گرفتم . قطره های بارون یکی یکی رو صورتم سر میخوردن . اینجور لحظه ها ، حس و حال زندگی دارن و اینو با تمام وجود

برچسب: بزن باران دلم تنگ است, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:37

متوقف بودم ، پشت چراغ قرمز ِ خیابانی که منتهی به مغازه ی پدر ِ آن دیوانه ی خاکستری بود هوا گرم و گرم و گرم ، من کولر ماشین روشن کردم و شیشه ها رو دادم بالا ، چند ثانیه مونده بود تا چراغ سبز بشه که دیدم یه پیرزن به زحمت داره از خیابون رد میشه ، نمیدونستم ، باید وایسم تا رد بشه یا رد بشم و پیرزن دوباره وایسه تا چراغ برای ماشینا قرمز بشه . وایسادم . از ماشین پیاده شدم ، وای چقدر گرمه .. رفتم سمت پیرزن و کمکش کردم تا از خیابون رد بشه ، چندتا ماشین پشت سر من ، بوق ، بوق ، بوق . اهمیتی نداشت ، هوا گرم بود و چند دقیقه صبر کردن برای چراغ راهنما واسه پیرزن سخت و سخت و س

برچسب: مردم شهر بهوشید, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

پنجره ی که رو به خیابون باز بود و ماشینی که دم پنجره وایساده بود ، دختری که از پشت پرده داشت واسش دست تکون میداد . دلم یه لحظه گرفت ، یاد ِ روزایی که جای اون تو بودی ... . وقتی یه نگاه به خودم میندازم میبینم خیلی وقته اون روزا گذشته و من خنده هامو بعد از آخرین نگاهت گم کردم . همون وقتی که رفتی ... از رو داشبورد پاکت سیگار برمیدارم ، باید بکشم ؟ نه ولش ، میذارم تو جیبم . اما نه .. چرا اینجوری ام ؟ چرا نمیخوام بگردم دنبال خنده هام ؟ تکیه میدم به درخت کنار خیابون یه نگاه میندازم به پنجره ی رو به خیابون ، پسره رفته بود و پنجره اتاق بسته . یه باد ملایم برگای درخت تکون

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

خیلی وقته این موضوع درگیرم کرده .

به این فکر میکنم که ما به هرچیزی ایمان داشته باشیم [ تاکید میکنم ایمان] اون چیز برای ما به همون اندازه وجود داره .

اما گاهی میگم ، خیلی چیزا هست که حتی اگه بخوایم بهش ایمان داشته باشیم ، تضادها و تناقض هایی میبینیم که ایمانو از ما سلب میکنه .

و در مورد خدا قضیه کاملا متفاوته و هرچی بیشتر ایمان داشته باشی و بخوای باور و حسش کنی ، بیشتر وجودشو لمس میکنیم .

پ ن : .......

برچسب: کامنت,کامنت باند,کامنت گذاشتن در توییتر,کامنت بگیر اینستاگرام,کامنت های زیبا,کامنت خنده دار,کامنت بند,کامنت های خنده دار,کامنت های عاشقانه,کامنت زیبا, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

صدای ضبط ماشین یکم زیاده ، یه روزی ... یه جایی ... یه دل شکستم .... مثل قدیما کنار اون رودخونه ، زیر همون درخت که رو تنش اسم جفتمونو یادگاری نوشتیم ، نشستم فقط یه تفاوت داره ، اون روزا با هم بودیم ، ولی این روزا تنها ... سرمو برمیگردونم و یه نگاه به جای اسممون میکنم ، فکر میکنم یه هفته پیش بود ، بعد از ظهر ماه رمضون ، با چاقو جای اسمتو تراشیدم ،... حالا فقط نوشته فردین ! با یه قلب ِ نصفه . بیخیال میشن ، برمیگردمو و یه تیکه سنگ برمیدارم و پرت میکنم تو رودخونه . دیوونه ، همه چی تموم شده ، خیلی وقته ... حالا تو میخوای بخندی ، با خودت ، رفیقات و آدمایی که دوستت دارن . ولش ...

برچسب: یادگاری,یادگاری به انگلیسی,یادگاری پوتک,یادگاری برای دوست,یادگاری خلسه,یادگاری سیاوش قمیشی,یادگاری رضا صادقی,یادگاری شبکه 3,یادگاری حسین توکلی,یادگاری سیاوش قمیشی متن, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

کنار خیابون ایستاده بودم و منتظر ، شاید کسی بیاد و دستمو بگیره و یه دنیای تازه نشونم بده ولی خبری نبود گوشیه ی خیابون روی جدول نشستم گوشیمو از جیبم دراوردم و تلگرام باز کردم ; بازم سعید تو گروه تلگرام یکیو سوژه کرده . آخرین پیامم تو گروه بچه های دانشگاه شاید یکی دو هفته پیش بود ، وقتی نامزدی ِ یکی از بچه ها رو تبریک گفتم ولی سعید همیشه و همه جا خندون و پر انرژی و فعال . همیشه بچه ها میگن ، چطور میشه یه برج زهرماری مثل من ، رفیق فاب ِ یه آدم پر انرژی و شوخ و شیرین باشه . و سعید همیشه به شوخی میزنه به پهلوم و میگه ، بالاخره هر دیوونه ای یه مراقب میخواد ... .

برچسب: من هیچ وقت نمیشم,من هیچ وقت نمیبازم,من هیچ وقت جنگجوی خوبی نبودم,من هیچ وقت نباید عاشقش میشدم,من هیچ وقت ازدواج نمی کنم,من هیچ وقت گریه نمیکردم,یاد من میفتی هیچ وقت,من باورم نمیشود اخبار هیچ وقت,هیچ وقت من, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

این بازمانده در دنیایی بی رنگ ، روبروی میزی چوبی ، روی صندلی داغانی که آخرین روزهای عمرش را سپری میکند ، در دل دیوار به دنبال قاب عکسی میگردد که تصویری وارونه را هر روز در خودش به آغوش میکشد . تصویری از اشک های یک دیوانه ی زشت ، که با چشم های بسته و دهانی باز به خیالات خاکستریش فکر میکند . به روز هایی که باید بیایند تا روی قلب ماه ویلا بسازد و روی زحل یک مرکز توریستی بزرگ و شاید روی عطارد یک کتابخانه ی کوچک . پ ن : هذیان های شبانه پ ن : گوشه گیر ! پ ن : اوسکل تر از اشک های یک خاعن [ پلیز گیر ندین ]

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

دارم به این فکر میکنم که ما ایرانی ها چقدر خوب میتونیم بهترین ها رو به بدترین شکل عرضه کنیم و باعث ایجاد انزجار و نفرت در طرف مقابلمون بشیم . داریم به این فکر میکنم چقدر نبوغ و هنر میخواد تا یه سری آدم : سیستمی که اومده تا سهم دلال ها رو تو بازار کم کنه ، سیستمی که اومده تا محصولات با کیفیت برسه دست مشتری ، سیستمی که اومده تا یاد بگیریم لایق بهترین ها هستیم ، سیستمی که اومده خوب بودنو یادمون بده رو طوری نشون بدیم که همه ازش متنفر باشن ، که همه از شنیدن اسمش یاد یه سری آدم مزخرف و " سیریش " و " کنه " بیوفتن . پ ن : کامنت برای : نتورک فاکتینگ2 پ ن : تا کجا !

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

چه حالی داری وقتی تمام کوچه های شهر خنده هاشو کنار تو دیدن و حالا تکیه دادی به دیوار یه خونه ی قدیمی و مسیر قطره های بارونو روی صورت حس میکنی وقتی چشماتو میبندی و یه نفس عمیق میکشی تا دوباره به هق هق نیوفتی میخوای نفس بکشی و از حضورش خالی بشی اما سنگینی آوار ِ نبودشو ، رو سینت حس میکنی ... چشمات وا میکنی نگاه رو صندلی فلزی کهنه ای قفل میشه که اولین عکس دو نفرتونو کنارش گرفتین پ ن : من بی تو پ ن : اونقدر واژه ها رو زیر و رو کردم که مزرعه ای سبز شد !

برچسب: نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی